۳ حکایت شیرین مخصوص ماه محرم

۳ حکایت شیرین مخصوص ماه محرم
ادبیات شفاهی و فرهنگ عامه در ایران همیشه مثل یک دوربینِ مخفی زنده، روحیات، چاره‌جویی‌ها و نگاه مردم عادی را به تصویر کشیده است. در این میان، «لطیفه» یا حکایت‌های کوتاه طنزآمیز، فقط ابزاری برای خنداندن نیست، بلکه راهکاری هوشمندانه برای روبه‌رو شدن با موقعیت‌های سخت زندگی و حتی تلطیفِ باور‌های جمعی به شمار می‌رود که ریشه‌هایش حتی گاهی با ماه محرم نیز گره خورده است.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «تهران پرس»؛ طبق تعریف دهخدا، «لطیفه» نکته‌ای است که دل را باز می‌کند و به روح نشاط می‌دهد. این قصه‌های کوتاه که دهان به دهان چرخیده‌اند، به ما نشان می‌دهند که پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌های ما چطور با زبان عامیانه و بی‌تعارف، با مسائل جدی مواجه می‌شدند.

یکی از نکات ظریف در بررسی این حکایت‌ها، نحوه ورود طنز به فضا‌های مذهبی و سنتی، به‌ویژه آیین‌های ماه محرم است. شاید در نگاه اول و سطحی، وجود رخداد‌های طنزآمیز در حاشیه مراسم سوگواری، عجیب یا نامتناسب و دور از باور ذهنی به نظر برسد، اما واقعیتِ تحلیل فرهنگی چیز دیگری را می‌گوید. این شوخ‌طبعی‌ها و نکته‌سنجی‌ها، به هیچ عنوان به معنای بی‌احترامی یا کم‌ارزش شمردن جایگاه محرم و عزاداری سیدالشهدا نیست، بلکه دقیقا برعکس، نشان‌دهنده عمق نفوذ این آیین در لایه‌های مختلف زندگی روزمره مردم است.

محرم در تار و پود زندگی مردم رخنه کرده است. آنها با این مناسک زندگی می‌کنند، نفس می‌کشند و در نتیجه، طبیعی است که در حاشیه این حضور پررنگ، گاه اتفاقات شیرین، سوتفاهم‌های انسانی و حاضرجوابی‌های رندانه هم شکل بگیرد. این خرده‌روایت‌ها ثابت می‌کند که دین و آیین برای مردم عامه، یک موضوع خشک و رسمی نبوده، بلکه بخشی زنده و جاری از زیستِ هرروزه‌شان بوده است. در ادامه، سه روایت تاریخی و بومی از این دست‌مایه‌های شنیدنی را بازخوانی می‌کنیم:

سوتفاهم پیازی!

سال‌ها پیش در روستای «امیران» اردستان، رسم بود که هر روز ۶ نفر برای کار و لایروبی راهی قنات روستا می‌شدند. یک روز موقع ناهار، کارگران با هم قرار می‌گذارند که برای فردای خود پیاز بیاورند تا در کنار هم بخورند. اما فردای آن روز، از قضا هر ۶ نفر به امید اینکه دیگری نان خواهد آورد، فقط پیاز با خود برمی‌دارند و نانی همراه نمی‌آورند! در نتیجه، موقع ناهار مجبور می‌شوند پیازِ خالی بخورند.

تندی پیاز و سرازیر شدن اشک از چشمان آنها، یک سوتفاهم عجیب را رقم می‌زند. کارگران با خود می‌گویند حتما در دِه کسی مرده که ما این‌طور ناخودآگاه گریانیم و به سمت روستا راه می‌افتند. از آن طرف، اهالی روستا وقتی بازگشت زودهنگام و چشمان پر از اشک کارگران را می‌بینند، گمان می‌کنند یکی از آنها در چاه افتاده است، به همین دلیل دست از کار می‌کشند و سه روز به عزاداری و سوگواری مشغول می‌شوند.

بعد از سه روز که غبار سوتفاهم می‌خوابد و معلوم می‌شود نه کسی مرده و نه کسی در چاه افتاده، همگی سرگردان می‌مانند که حالا با این سه روز عزاداری عمومی چه کنند؟ در این میان، یکی از اهالی ذکاوت به خرج می‌دهد و با یک فرمول ساده، مسئله را حل می‌کند: «عیبی ندارد، این سه روز عزاداری را پای امام حسین (ع) می‌نویسیم!»

ماجرای خیاط و عَلَم قیامت

در روایتی دیگر که به رفتار‌های صنفی و اخلاقی در فرهنگ عامه برمی‌گردد، خیاطی عادت داشت همیشه تکه‌ای از پارچه‌های گران‌قیمت مشتریان را به عنوان «سرقیچی» برای خود بردارد. یک شب، او خواب هولناکی از روز قیامت می‌بیند؛ خواب می‌بیند که فرشته‌ای تمام آن پارچه‌های ربوده شده را به یک عَلَم آویزان کرده، ریسمانی به گردنش انداخته و او را کشان‌کشان به سمت دوزخ می‌برد.

خیاط خیس عرق و هراسان از خواب می‌پرد و از کارش پشیمان می‌شود. صبح که به دکان می‌رود، به شاگردانش می‌گوید: «از این به بعد، هر وقت دیدید دستم خطاکرد و خواستم قطعه‌ای از پارچه مردم را بردارم، فوری بلند بگویید: استاد، عَلَم قیامت! تا من به خودم بیایم.» این توبه مدتی کارساز است تا اینکه یک روز، پارچه‌ای فوق‌العاده ابریشمی، نفیس و گران‌قیمت برای دوختن قبا به مغازه می‌آید. خیاط با دیدن زیبایی پارچه، تمام ترسش از محشر را فراموش می‌کند و قیچی را برمی‌دارد. شاگردان جلو می‌دوند و صدا می‌زنند: «استاد، عَلَم قیامت!»، اما خیاط که زورش به نفْسش نمی‌رسید، سرش را برمی‌گرداند و با توجیهی طنازانه می‌گوید: «این رنگ در آن علم نبود؛ این یکی را بِکش قَلَم!»

شمری که بینه‌دارِ حمام بود!

در کازرون قدیم، مرد سالخورده‌ای به نام «کربلایی فرج» بود که هر سال در شبیه‌خوانی‌های ماه محرم، نقش شمر را بازی می‌کرد. یک سال در روز عاشورا، خان محلی یعنی «ناصر لشکر» همراه با تفنگچی‌هایش به تماشای تعزیه نشسته بود. در لحظه اوج نمایش، وقتی کربلایی فرج خنجرش را می‌کشد تا سر از تن شبیه‌خوانِ اهل‌بیت جدا کند، متوجه می‌شود که تفنگچی‌های خان، دور تا دور میدان او را هدف گرفته‌اند و منتظر یک اشاره‌اند تا شلیک کنند.

کربلایی فرج که جانش را در خطر جدی می‌بیند و می‌داند که تفنگچی‌های ساده‌دل ممکن است واقعا شلیک کنند، بلافاصله از قالب نقش بیرون می‌آید، دست‌هایش را بالا می‌برد و رو به ناصر لشکر با لحنی شیرین و بدیهه می‌سراید: «نه خولی‌ام نه سَنانَم، نه والیِ شامم / خدا گواست که من بینه‌دارِ حمامم!»

این حاضرجوابی و طنزِ به موقع، نه‌تنها ترس و فضای سنگین میدان را می‌شکند، بلکه باعث خنده خان و اهالی می‌شود و ناصر لشکر به خاطر این ذکاوت، به او جایزه‌ای نفیس می‌بخشد.

پی‌نوشت: این مطالب با استفاده از اطلاعات تقویم آیینی ماه‌های قمری، دفترِ سوم ماه محرم، تهیه‌شده توسط «واحد فرهنگ مردم» مرکز تحقیقات سازمان صدا و سیما تهیه شده است. 

انتهای خبر/

منبع: ایسنا

کد خبر: ۹۱۳۹۸
۰۴ تير ۱۴۰۵ - ۰۸:۳۷
save
email
اشتراک گذاری :
ارسال نظر
captcha