به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «تهران پرس»؛ حجتالاسلام ابوالقاسم علیزاد مسئول نمایندگی ولی فقیه در سپاه تهران بزرگ در یادداشتی نوشت: دو سال و دو روز پس از طوفان الاقصی، وقتی حماس موافقت خود را با آتشبس اعلام کرد، باید این پرسش ساده را پرسید: «در این دو سال چه کسی واقعاً برنده شد؟» طرفی که از همان ابتدا اهداف روشن و سهگانهای اعلام کرده بود — تخلیه کامل غزه، نابودی کامل حماس و آزادی تمام اسرای صهیونیست — امروز نه تنها نتوانسته هر یک از این اهداف را محقق کند، بلکه پیامدهای استراتژیک و حیثیتیِ سنگینی را برای خود بهجا گذاشته است.
اول اینکه مقصودِ تخلیهٔ غزه هیچگاه محقق نشد. غزه با وجود دهها هزار شهید و ویرانیِ بیسابقه، همچنان سرشار از انسانهایی است که مقاومت را محور هویتی و سیاسی خود میدانند. تلاش نظامی گسترده برای پاکسازی جمعیتی نهتنها به هدف استراتژیک مطلوب انجام نشد، بلکه هزینههای انسانی و معنوی و نیز خرابیِ زیرساختها، مسئلهٔ بازیابیِ مشروعیت بینالمللی برای اسرائیل را پیچیدهتر ساخت. گزارشها از بازگشت شهروندان به خانههای ویرانشده و وضع فاجعهبار زیرساختها گویای آن است که جنگ نتوانست جمعیت غزه را از آرمانهای خود تهی کند.
دوم، ادعای نابودیِ حماس نیز منتفی شد. سازمانی که قرار بود توسط حملهٔ نظامی گسترده نابود شود، هنوز ساختارها، ارتباطات و ظرفیت سیاسی و اجتماعیای دارد که میتواند تصمیمات را رقم بزند و محلِ تعیینکنندهای در معادلات بعدی باقی بماند. تاریخ جنگهای نامتقارن نشان داده است که نابودیِ کاملِ یک جریان سیاسی-نظامی با خواست و حمایت اجتماعیِ گسترده در یک نوارِ کوچک جغرافیایی عملاً ناممکن است؛ مگر آنکه عمقِ اشغال و هزینهٔ تداوم آن برای طرف مهاجم قابل تحمل باشد — چیزی که اسرائیل با کمکهای گستردهٔ خارجی هم از پس آن برنیامد.
سوم، دربارهٔ اسرا؛ آنچه قرار بود نمادی از موفقیت امنیتی باشد به معضلی سیاسی-حقوقی تبدیل شد. گزارشها نشان میدهند که توافق آتشبس شامل تبادل شاخصِ زندانیان و اسرای دو طرف بوده است؛ یعنی آزادسازی تعداد قابلتوجهی از فلسطینیان در ازای تعداد محدودتری از اسرای اسراییلی — امری که از منظر مطلوبیتِ اعلانِ «پیروزی کامل» برای اسرائیل شکست محسوب میشود. این نسبتِ تبادل، بخشی از ارزیابیِ عمومی داخلی و بینالمللی دربارهٔ کارآمدیِ عملیات نظامی را دگرگون کرد.
چهارم، فضای بینالمللی و افکار عمومی. در طول دو سال گذشته، تصویری که از درگیریها در ذهن جهانی شکل گرفت، به تدریج به زیان اسرائیل تغییر جهت داد؛ بهویژه با افزایش آگاهی نسبت به تلفاتِ غیرنظامیان و بحرانِ انسانی در نوار غزه. تحلیلها نشان میدهد که فشار افکار عمومی و نزاعِ دیپلماتیک بر تلآویو و متحدانش مؤثر افتاد و برخی بازیگران بینالمللی را به تسهیل یا میانجیگریِ آتشبس سوق دادند. حتی در عرصهٔ سیاسی داخلیِ اسرائیل، واکنش عمومی و فشارهای بینالمللی به عنوان یکی از عوامل شتابدهنده برای خاتمهٔ نسبیِ درگیری ذکر میشود.
اما نتیجهگیریِ کلان چیست؟ نخست، «بردِ نظامیِ مطلق» در شرایطی که تضادها ریشهای و با اجزای هویتی همراهاند، قابل حصول نیست. دوم، هزینههای سیاسی و اخلاقیِ جنگ برای طرفِ تهاجمکننده میتواند به تضعیفِ مشروعیتِ داخلی و خارجی منجر شود؛ چیزی که در مورد تلآویو مشهود است. سوم، پیامدِ انسانیِ این دو سال، بازتولیدِ خشم و تعمیقِ جراحتهای اجتماعی در غزه را تسریع کرده و بستری برای دورهای بعدی خشونت فراهم میسازد.
در نهایت، آتشبس جاری صرفاً یک «وقفه» در زنجیرهٔ بلندتری از تقابل است؛ وقفهای که میتواند زمانبخشی برای بازسازی، بازتعریفِ ساختارهای سیاسی و دیپلماتیک و ایجاد سازوکارهای نظارتی و بشردوستانه باشد، اما اگر این زمان صرفِ بازسازیِ اعتماد نشود و مسائل اساسیِ عدالت و حقوقِ مردمِ غزه حل نگردد، تنها مهر تأخیری خواهد بود بر انفجارِ بعدی. طرفی که امروز خود را پیروز میانگارد، باید بداند پیروزیِ پایدار از مسیرِ نظامی میسر نیست؛ بلکه عبرتگیری از هزینهها، پذیرشِ راهحلهای سیاسی و احترام به حقوق انسانی تنها راهِ کاهشِ چرخهٔ خشونت است.
در این میان، چه باید کرد؟ از منظرِ اخلاقی و راهبردی، فشار بر جهتهایی باید متمرکز شود که تضمینکنندهٔ حفاظت از غیرنظامیان، بازگشتِ بیخطرِ آوارگان، و آغازِ روندی واقعبینانه برای بازسازی و مشارکتِ سیاسیِ مردم غزه است. بدون چنین گامهایی، احتمالِ بازگشتِ جنگ نه فقط محتمل که محتوم خواهد بود—و این بار هزینهها برای همهٔ طرفها حتی سنگینتر خواهد بود.