کودکی که در مدرسه میناب آسمانی شد؛

جاویدالاثری در ۷ سالگی

جاویدالاثری در ۷ سالگی
ماکان نصیری، دانش‌آموز ۷ ساله مدرسه میناب که در تجاوز آمریکایی-صهیونی جاویدالاثر شد و به جز پلیور و کفش، چیزی از او باقی نماند.

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «تهران پرس»؛ آسمان میناب، آن روز صبح هم آبی بود؛ شاید چیزی شبیه به همان پلیور آبی‌رنگی که ماکان روی شانه‌های کوچکش انداخته بود. نسیم خنک، لابه‌لای مو‌های پسرک می‌پیچید و او با همان بی‌قراری و شوق معصومانه یک کودک ۷ ساله، بند کفش‌های ورزشی کرم‌رنگش را محکم می‌کرد تا به مدرسه برود.

برای یک دانش‌آموز کلاس اولی، هیچ‌چیز در دنیا مهم‌تر از زنگ ورزش نیست. حیاط مدرسه شجره طیبه آن ساعت پر بود از صدای خنده‌های ریز، دویدن‌های بی‌هدف و همهمه‌ای که بوی زندگی می‌داد.

ماکان می‌دوید، با همان پلیور آبی که مثل تکه‌ای از آسمان روی دوشش تاب می‌خورد، بی‌آنکه بداند زمین زیر پایش، ثانیه‌هایی بعد، دهان باز خواهد کرد تا تمام رویا‌های کودکانه‌اش را ببلعد.

همه چیز در کسری از ثانیه رخ داد. صدایی که شبیه هیچ صدایی نبود، پرده گوش آسمان را پاره کرد. آجرها، نیمکت‌ها، تخته‌سیاه‌ها و دفتر‌های مشق، در گردبادی از آتش و دود گرفتار شدند.

مدرسه، آن درخت پاک و سبز، که قرار بود امید‌ها و آینده‌ها ثمر دهد، در چشم‌برهم‌زدنی به تلی از خاکستر و آهن‌پاره‌های درهم‌تنیده بدل شد. آسیه، مادر ماکان، با قلبی که گویی از سینه بیرون پریده بود، فاصله خانه تا جهنمِ مدرسه را در میان بُهت و وحشت دوید.

او نمی‌دانست به دنبال چه می‌گردد؛ فقط می‌خواست جگرگوشه‌اش را از زیر آن خروار‌ها سنگ و خاک بیرون بکشد. دست‌های لرزانش، آوار‌ها را پس می‌زد. هر تکه سنگ، هر پاره‌آجر، وزنی به اندازه کوه داشت. مادر، نام پسرش را فریاد می‌زد، اما تنها جوابی که می‌گرفت، پژواک ضجه مادران دیگر بود.

روز‌ها از پی هم گذشتند؛ تاریک و سنگین. ۳۸ روز تمام، خورشید در چشم‌های آسیه غروب کرده بود. او میان سردخانه‌های یخ‌زده، کاور‌های سیاه و آوار‌های سوخته، به دنبال نشانه‌ای می‌گشت؛ به دنبال یک تار مو، یک انگشت کوچک، یا حتی تکه‌ای از پوستی که بوی تن ماکان را بدهد.

اما آسمان و زمین، دست به یکی کرده بودند تا رازی سربه‌مهر را در سینه نگه دارند. انگار ماکان، آن پسرک لاغراندام، در لحظه انفجار به نور تبدیل شده بود. انگار ذرات وجودش با همان پلیور آبی، به ابر‌ها پیوسته و در اتمسفر میناب حل شده بود. هیچ‌چیز از او باقی نماند؛ مطلقاً هیچ‌چیز. کودکی که حتی یک قطره از خونش روی زمین نچکید، گویی از اول، افسانه‌ای بود که با باد آمد و با طوفان رفت.

در روز‌هایی که بذر امید در دل مادر می‌خشکید، حمزه، دایی بی‌قرار قصه، در میان درختان باغ نزدیک مدرسه، چیزی یافت که جگر آسمان را خون کرد. صد متر دورتر از گودال انفجار، میان شاخ‌وبرگ‌ها، یک لنگه کفش کرم‌رنگ پاره افتاده بود.

کفشی که هنوز رد قدم‌های پرشتاب ماکان روی آن حس می‌شد. وقتی این تنها بازمانده آن جسمِ کوچک را به خانه آوردند، قیامت به پا شد. 

مادر با دیدن آن لنگه کفش، گویی تمام وزن آوار مدرسه روی سرش فرو ریخت. کفش را در آغوش کشید، بویید و با قطره‌قطره‌ی اشک‌هایش، آن را شست. این تنها سهمِ او از پسری بود که ۹ ماه در وجودش پرورانده و ۷ سال قد کشیدنش را تماشا کرده بود.

بعدها، میان تلی از خاک، پلیور آبی مچاله‌شده‌اش هم پیدا شد؛ پاره‌پاره و خاک‌آلود. اما آزمایش‌های DNA روی تکه‌گوشت‌های کوچک چسبیده به آن، باز هم خط بطلانی بر امید‌ها کشید. ماکان، به تمامی، در آغوش خدا محو شده بود. شاید بهترین وصف درباره او را سید حسن متولیان نوشته بود که:

«ماکان» در زبان عربی یعنی «نبود»! یعنی «نیست»! حالا روزنامه‌های عرب میتوانند تیتر بزنند: ماکانَ ماکان...

حالا، در گوشه‌ای از مسجد محل، صندوقی شیشه‌ای قرار دارد که سنگین‌ترین بار هستی را به دوش می‌کشد. داخل آن قاب فلزی، یک لنگه کفش کرم، یک پلیور آبی و چند دفتر نیمه‌سوخته، تمام حقیقت وجود ماکان ۷ ساله را فریاد می‌زنند.

در گلزار شهدای میناب نیز، قبری نمادین با نام اوست؛ قبری که خاکی تهی را در آغوش گرفته است. هر روز، باد از روی آن قبر خالی می‌گذرد، به شیشه صندوقچه مسجد می‌خورد و در گوش مادر زمزمه می‌کند: «ماکان نمرده است؛ او در تک‌تک ذرات هوا، در رنگ آبی‌آسمان میناب، در معصومیت هر کودک کلاس اولی، و در گلوی تمام مظلومان جهان تا ابد جریان دارد.» ماکان، پرنده‌ای شد که قفسِ تن را چنان شکست، که حتی پری از او در این ویرانه بر جای نماند.

انتهای خبر/

منبع: مهر

 

کد خبر: ۸۸۸۴۴
۳۰ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۵:۳۸
save
email
اشتراک گذاری :
ارسال نظر
captcha