به بهانه «روز جهانی نابینایان» نگاشته شد؛

«دیدن» بدون «دیدن»

«دیدن» بدون «دیدن»
«دیدن» همیشه به معنای «نگاه کردن» نیست. این مفهوم برای او، دریچه ورود به جهانی است که کمتر کسی می‌تواند در سیاهی‌ِ آن، چیزی ببیند.

به گزارش تهران پرس، در میان هیاهوی کسانی که فقط به چشم‌ها اعتماد دارند و به تصویر‌ها چشم دوخته‌اند، او در دل تاریکی، به صدا‌ها گوش می‌دهد، داستان‌ها را می‌شنود، روایت‌ها را می‌نویسد و با هر کلمه، پلی به دنیای بینا‌ها می‌زند تا اینگونه حقیقت را از پشت پلک‌های بسته روشنگری کند و دریچه‌ای به واقعیت‌ها بگشاید؛ جایی که گاهی نگاه کردن از عمق شنیدن و حس کردن میسر می‌شود؛ این، داستانِ کسی است که در دل سیاهی، «نور» را می‌یابد و روایت می‌کند.

۱۹ سال پیش، وقتی هیچ راه همواری پیش روی‌اش نبود، آموخت که چطور با عصا دنیا را لمس کند و چگونه کلمات را از دل تاریکی بیرون بکشد. صدای اتوبوس‌ها، بوق‌های بی‌هوا، موزاییک‌هایی که گاه قطع می‌شوند و گاه به در و دیوار می‌خورند…

همه چیز را از روی صدا و لرزش عصا حس می‌کند؛ شهری که به اندازه کافی برای دیدن ساخته شده و نه برای کسی که نمی‌بیند. هرچند که نابینایی‌ِ او برای خیلی‌ها، بهانه‌ای شد تا او را جدی نگیرند، اما او از همان ابتدا دانست که صدایش می‌تواند صدای جامعه نابینایان باشد؛ جامعه‌ای که اغلب در حاشیه مانده و گاه با نگاه‌های ترحم‌آمیز و بی‌اعتنایی رو‌به‌رو می‌شود. حالا یک «خبرنگار» است؛ با همان عصا و همان چشم‌هایی که نمی‌بینند، اما می‌نویسند. روایت می‌کنند، سوال می‌پرسند، تحلیل می‌کند و در جلسات رسمی، بلند می‌شود و حرف می‌زند. خیلی‌ها هنوز، وقتی می‌فهمند که خبرنگار نابیناست، در مواجهه به او صدایشان را بالا می‌برند، گویی که او ناشنوا هم هست. در تمام این سال‌ها به عنوان روزنامه‌نگار، نه فقط اخبار را ثبت کرده، بلکه حکایت دردها، امید‌ها و مبارزه‌ای شده که در پشت پرده تاریکی، جریان داشته است.

او از واژه‌ها و گفت‌و‌گو‌ها تصویر ساخته است. با دوبلور‌ها و هنرمندان زیادی مصاحبه کرده، تاریخ را شنیده و نوشته است. مزمون تمام صحبتش این است که شهر، نابینا را جدی نگرفته. از ایستگاه‌های مترویی که آسانسور ندارند، از پیاده‌رو‌هایی که نصفه و نیمه مناسب‌سازی شده‌اند.

نامش «مجید» است. ششم اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۶۰ بود که در ارومیه به دنیا آمد و درست چهل روز بعد از تولدش، دچار تشنج شد و همین اتفاق، عصب ماهیچه‌ای چشمانش را تخریب کرد. میزان بینایی‌اش مثل تصویری کاملا تار و مبهم است؛ چیزی شبیه به دوربینی روشن که هنوز روی نقطه‌ای زوم نکرده و فقط نور و شکل‌ها را می‌بیند، اما همه چیز در هاله‌ای از تاریکی و ابهام قرار دارد. از نظر طبقه‌بندی بین المللی عملکرد، ناتوانی و سلامت که با عنوان ICF معروف است، درجه معلولیت بینایی او نیز «شدید» شناخته شده است.

هرچند پدر و مادرش با یکدیگر نسبت فامیلی داشتند، اما مشکل بینایی «مجید» از طریق ژنتیک به او منتقل نشده و حتی دو برادر کوچکترش هیچ‌کدام با چنین معلولیتی مواجه نیستند.

«دیدن» بدون «دیدن»؛ روایتی از جهانِ بی‌تصویر نابینایان

از همان کودکی متوجه ضعف بینایی‌اش بود. مجید از دوران کودکی و درک نابینایی‌اش در آن زمان اینطور روایت می‌کند: «اونچه که ذهنم رو به این موضوع گره زد، این بود که در شهرستان به جای اینکه می‌گفتن فردی نابیناست، می‌گفتن چشمانش ضعیفه و به مرور این موضوع رو درک کردم و از اون زمان این ملکه ذهنم شد که چشم‌های من ضعیفه.»

هرچند که والدین‌اش وقتی متوجه معلولیت فرزندشان شدند پذیرش کم‌بینایی او برایشان بسیار سخت بود، اما دست از حمایت هم برنداشتند و حضور خانواده برای "مجید"، معنایی فراتر از یک حمایت ساده داشت؛ حضوری که سنگ بنای سازگاری‌اش با شرایط کم‌بینایی‌اش شده بود: «پزشکم آدم مهربونی بود. می‌گفت پیشرفت‌های علمی و پزشکی حتما راهگشاست و با این نگاه و مهرورزی هم والدینم رو آرام کرد. حتی والدینم نمی‌پذیرفتن که نمیشه برای این معلولیت کاری کرد و وادارم کردن که کتاب‌های درشت‌نما بخونم، غافل از اینکه خوندن کتاب‌های درشت‌نما ممکن بود فشار بیشتری به چشمم وارد کنه. به مرور والدینم شرایطم را پذیرفتن. کم کم با شناخت خودم متوجه شدم که کم‌بینام و نه نابینای مطلق. گاهی به رغم همین کم‌بینایی، دوچرخه‌سواری می‌کنم، اما می‌دونم که مثل بزرگسال‌ها نمی‌تونم رانندگی کنم.»

درنهایت هم به واسطه پذیرش والدین تصمیم گرفته شد تا ورود مجید به مدرسه در همان دوره آمادگی صورت گیرد و ثبت‌نام او در مدرسه به تعویق نیفتد: «پدرم منو توی مدرسه استثنایی شهرستان خوی ثبت‌نام کرد. مدرسه من چند کلاس بیشتر نداشت و هرکلاس به یک گروه معلولیتی اختصاص داشت. به این معنی که در یک کلاس چند دانش‌آموز با یک معلولیت، اما با دوره‌های مختف تحصیلی حضور داشتند و معلم به اون‌ها تدریس می‌کرد. وقتی برای اولین بار وارد کلاس مدرسه شدم، دیدم اِ یک نفر دیگر هم مثل من هست. هرچند که از دوران کودکی کم‌بینا بودم، اما خانواده و اطرافیان همیشه اینطور وانمود می‌کردن که درسته چشمانش ضعیفه، اما خیلی باهوشه و انگیزه می‌دادن.»

لبخندی از سر دلخوری می‌زند و صحبت‌هایش را تکمیل می‌کند: «اما الان هم‌صنفی‌ها ما را دست کم می‌گیرن. در نظر بگیرید که شهر کوچکی مثل خوی، اکثر مردم این شهر برای روستا‌های اطراف بودند، نمی‌دونم ذاتی بود یا از سر ناآگاهی، هرچه که بود، با نگاه روشن و بدون طرد، به معلولان می‌نگریستن.»

«مجید» در همان مقطع آمادگی خط بریل را آموخت: «درس خوندن در مقطع ابتدایی در آن زمان سخت و امکانات کم بود، اما با همون امکانات کم و با همراهی معلم‌ها خیلی از مهارت‌ها رو یاد گرفتیم.» با علاقه از آزمایشگاه کوچک مدرسه‌شان می‌گوید. از اسکلت انسان که توانسته از طریق لمس برای اولین بار آن را بیاموزد، از آزمون‌های سنجش دما‌های مختلف از طریق لمس کردن و حس کردن که معلمشان با دقت و حوصله به آنها یاد داده بود، اما حتی در این مدرسه هم کمبود‌ها زیاد بود؛ نوشت‌افزار محدود و بعضاً مسئولان اداره استثنایی شهر خوی نمی‌دانستند چگونه باید به آنها کمک کنند، چراکه دفتر و مدادی که برای دانش‌آموزان ناشنوا بود به دانش‌آموزان نابینا هم اختصاص یافته بود، غافل از اینکه دفتر و مداد برای این دانش‌آموزان کارایی نداشت. 

«مجید» بعد از پایان مقطع ابتدایی به دلیل شغل پدرش به همراه خانواده به تهران آمد. از امکانات دوران تحصیل مقطع راهنمایی اینگونه یاد می‌کند: «خاطرم میاد که برای اولین بار توی دوره راهنمایی از ماشین تایپ آلمانی که برای معلمم بود، استفاده کردم. کم‌کم امکانات بیشتری مثل ماشین حساب‌های گویا و ساعت‌های گویا به شهرستان ما هم اومد که بعد‌ها در تهران خودم به عنوان دانش‌آموز راهنمایی به این تجهیزات دسترسی پیدا کردم.»
پس از پایان مقطع راهنمایی، اگرچه به رشته‌های هنری و موسیقی علاقه داشت، اما به دلیل نابینایی، رشته ادبیات و علوم انسانی را برای دوره دبیرستان گذراند. هرچند که به رشته ادبیات هم علاقه داشت، اما حالا با

حسرت از اینکه چرا هیچگاه یادگیری موسیقی را به شکل حرفه‌ای ادامه نداده، سخن می‌گوید: «پدرم مخالف بود و می‌گفت به جای این کار‌ها باید درس بخونی و یکی از حسرت‌های زندگیم اینه که چرا موسیقی رو یاد نگرفتم. هرچند که مدتی بعد، به اقتضای شغل پدرم که دادیار بود، به رشته حقوق هم علاقه داشتم، اما از اونجایی که دانش‌آموز زرنگی نبودم و علاقه نداشتم پشت کنکور بمونم، چون بعد از پایان دوره پیش دانشگاهی یه گونی از کتاب‌های نوار و کلی کتاب بریل رو به مدرسه تحویل داده بودم و دیگه دوست نداشتم به مدرسه برگردم، به همین دلیل بعد از کنکور، گرایش مبانی حقوق اسلامی و الهیات رو انتخاب کردم که تا حدی به حقوق نزدیک بود.

«مجید» علاقه‌اش از کودکی به دوبلاژ و هنر و هنرمند آنقدر زیاد بود که در همان کودکی شماره واحد دوبلاژ صدا و سیما را پیدا کرده و هر روز به آنها زنگ می‌زد: «هنوز شماره واحد را خیلی خوب به خاطر دارم- ۲۱۶۲۳۰۳. زنگ می‌زدم از دوبلور‌ها سوالات خیلی ابتدایی می‌کردم؛ مثلا می‌گفتم من می‌خوام با فلان دوبلور صحبت کنم. ازشون می‌پرسیدم دوبله یه کارتون چقدر طول می‌کشه؟ من اینها رو دوست داشتم و کارم فقه و اصول فقه و ... نیست. برای همین بازیگوشی می‌کردم و علاقه‌ای به رشته‌ام نداشتم و دوران لیسانسم خیلی طول کشید.» 

به مرور هم مسیر شغلی‌اش در بزرگسالی به عشق و علاقه‌اش در دوران کودکی پیوند خورد. هنر، سینما و موسیقی؛ مسیری که به دلیل علاقه‌اش برای دیدار با بازیگر‌ها و هنرمندان دوبلاژ او را ناخواسته وارد این مسیر کرد: «اولین مصاحبه غیررسمیم به دوران نوجوانی و جوانی برمی‌گرده. اون موقع هنوز کارم رو شروع نکرده بودم. خاطرم میاد که یکی از هنرمندانی که سال‌ها در خارج از کشور زندگی می‌کرد به ایران اومده بود. من از طریق تماسی که از قدیم الایام یاد گرفته بودم چطور با دوبلور‌ها ارتباط بگیرم، تونستم اون هنرمند رو پیدا کنم».

تاریخ‌های دقیق مصاحبه‌های مهم زندگی‌اش را خیلی دقیق به خاطر دارد: «مهرماه سال ۸۲- با یکی از بازیگران و کارگردانان سرشناس ایرانی ارتباط گرفتم و با چند نفر از دوستان دانشجوم رفتیم و با او صحبت کردیم، اون موقع هنوز خبرنگار نبودم. اصلاً از ما نپرسید شما کی هستید. خبرنگارید؟ خبرنگار نیستید؟.»

به مرور با رفتن به استودیو‌های دوبلاژ و صحبت با هنرپیشه‌ها و بازیگر‌ها انگیزه‌اش برای مصاحبه و تنظیم آنها جدی شد و تصمیم گرفت که آنها را تنظیم کند و به چاپ برساند: «اولین آشنایی‌ام با روزنامه "ایران سپید" به سال ۷۵ برمی‌گردد، زمانی که دوره راهنمایی بودم و یک نسخه از اون رو به مدارس می‌دادن. البته اون زمان چندان توجه جدی بهش نداشتم. بعد‌ها با همکاری یکی از دوستای نابینام که توی این روزنامه فعالیت می‌کرد، ترغیب شدم بیشتر وارد این حوزه شم و مصاحبه‌هایی که با هنرمند‌ها و بازیگر‌ها می‌گیرم رو تنظیم کنم و برای چاپ به همون روزنامه بفرستم.»

«مجید» وقتی از تنظیم اولین مصاحبه‌اش یاد می‌کند، خنده‌ای بر لبانش می‌نشیند: «وقتی اولین مصاحبه‌ام رو برای دوستم توی روزنامه فرستادم تا اصلاحش کنه، بهم زنگ زد و گفت که "مجید" به قدری این مطلبت افتضاح بود که...، خب وقتی بلد نیستی چرا اینکارو می‌کنی؟ اما به مرور فنون روزنامه‌نگاری، مصاحبه و تنظیم خبرو یاد گرفتم. بعد از اون ماجرا گذشته بود که دوباره برای همکاری به "روزنامه سپید" پیشنهاد دادم، اما مدیر روزنامه از من خواست ۱۰ مطلب بهش بدم و اگر خوب بود، یک ستون از صفحه رو بهم بده. با کمک دوستای حرفه‌ایم، آروم آروم نوشتن خبر رو یاد گرفتم تا اینکه یکبار با مرحوم «مرتضی احمدی» مصاحبه‌ای درباره پیش پرده‌خوانی در ایران انجام دادم که مدیر روزنامه وقتی مطلب رو خوند از من پرسید این مطلب رو خودت نوشتی یا دادی کسی برات نوشته؟، گفتم خودم نوشتم که گفت مگه میشه؟ گفتم خودم نوشتم. گفت این جملاتی که توی این مصاحبه هست نمی‌خوره کار تو باشه؛ گفتم باور کنید این رو خودم نوشتم. گفت من این مطلب رو چاپ می‌کنم و بهت اعتماد می‌کنم و اسم ستونی که در صفحه بهت می‌دم هم می‌ذارم "نقش‌آفرینان"، اما تو متعهدی هفتگی بهم مطلب بدی.»

انتهای خبر//ح. ع

منبع: ایسنا

کد خبر: ۸۱۵۱۹
۲۳ مهر ۱۴۰۴ - ۰۹:۱۱
save
email
اشتراک گذاری :
ارسال نظر
captcha