کد خبر : 364959
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 28 سپتامبر 2021 - 23:09

خاطرات زنان حاضر در دفاع مقدس ، ناگوار اما غرور آفرین/ پرستار حاضر در جنگ: تلخ گذشت

خاطرات زنان حاضر در دفاع مقدس                           ، ناگوار اما غرور آفرین/ پرستار حاضر در جنگ: تلخ گذشت
دفاع مقدس گنجینه‌ای بزرگ است که تا قرن‌ها از رشادت ها، حماسه‌ها و از خود گذشتگی‌های مردم ایران روایت خواهد کرد. در طی این سالها بانوان این مرز و بوم به عنوان بخش قابل توجهی از جمعیت کشور، برای حفظ میهن خود درخشیدند.

گروه فرهنگ و هنر تهران پرس؛ دفاع مقدس گنجینه‌ای بزرگ است که تا قرن‌ها از رشادت ها، حماسه‌ها و از خود گذشتگی‌های مردم ایران روایت خواهد کرد. در طی این سالها بانوان این مرز و بوم همپای مردان برای دفاع از میهن خود ایستادگی کردند و به عنوان بخش قابل توجهی از جمعیت کشور، برای حفظ میهن درخشیدند.

یکی از عرصه هایی که زنان به خوبی در آن نقش آفرین شدند، حضور مستقیم در جبهه های جنگ بود. به گونه ای که با شروع جنگ تحمیلی در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ نزدیک به ۵۰۰ نفر از این بانوان در جبهه های جنگ حضور داشتند. در همین راستا با ربابه خندان یار یکی از بانوان رزمنده دوران دفاع مقدس گفتگویی کردیم.

او متولد سال ۱۳۳۸ است، ۲ فرزند دارد و در زمان جنگ در بیمارستان علی اصغر خیابان ظفر عضو کادر پرستاران بوده است. در حال حاضر بازنشسته شده است و علیرغم اینکه داوطلب شده بود تا در مقابله با کرونا کنار دیگر پرستاران حاضر شود اما به دلیل آسیب کمر، پزشک اجازه حضور در جنگ سلامت علیه کرونا را به او نداده است. آنچه در ادامه از منظر شما میگذرد گپ و گفت با این پرستار دوران دفاع مقدس است:

 

چه شد که تصمیم گرفتید در جبهه حاضر شوید؟
بیمارستان همیشه ۲ نفر را به جبهه اعزام می‌کرد، یک روز به خودم گفتم چرا ما را اعزام نمیکنند در نتیجه به دفتر پرستاری رفتم و پرسیدم چرا ما را به جبهه نمیفرستید. مسئول اعزام گفت که فعلا همین دو نفر اعزام میشوند، من هم فردای آن روز با مادرم به ستاد تخلیه که میدان انقلاب بود، رفتم و آنجا اعلام کردم که میخواهم به جبهه بروم. آنها نیز گفتند وسایلتان آماده است که شما را اعزام کنیم؟ گفتم نه. گفتند پس، فردا صبح وسایلتان را آماده کنید تا به جبهه اعزامتان کنیم، من هم بدون اطلاع به بیمارستان که – احیانا مانع من نشوند- برای اعزام به ستاد رفتم.

مارا با هواپیمای ۳۳۰ به کردستان فرستادند. یک ماه آنجا بودم و سپس به تهران بازگشتم، رییس بیمارستان من را تحت اختیار کارگزینی دانشگاه بهداری گذاشت من هم فردای آن روز پیش رییس بهداری کل رفته و جریان را تعریف کردم و گفتم من میخواهم به مملکتم و رزمنده ها خدمت کنم. رییس بیمارستان نیز بعد از شنیدن انگیزه و حرفهای من گفت چون کارتان شایسته و باارزش است من مانع نمیشوم. چند روز بعد دوباره اعزام و در بیمارستان توحید سنندج مشغول خدمت شدم.

 

به مناطق درگیری چند بار اعزام شدید؟
من دو بار اعزام شدم، بار دوم از طریق خود بیمارستان رفتم اما بار اول توضیح دادم که خودم شخصا برای والفجر۴ اقدام کردم. در زمان حمله خیبر در اهواز، حضور داشتم و شاهد صحنه هایی دردناک از مجروحیت رزمندگان بر اثر حملات شیمیایی بودم. ما آنجا ۵۴ خانم بهیار و پرستار بودیم که مسئولیت همه ی آنها با من بود و گاها از سهمیه خودم می زدم تا پرستاران دارای امکانات بهداشتی و امنیتی باشند. گاهی آنجا نیروی مرد نبود و خودمان مجروحان را به تنهایی جابجا میکردیم. بابت همین در حال حاضر دیسک کمر دارم و ۳ تا از مهره هایم را از دست دادم.

تلخ گذشت؟
بله! جنگ اکثرا میدان نبرد است و بیشتر خاطراتش غم انگیز است. یکی از خاطرات بدی که هر وقت یاد آن می افتم این است که منافقان ۵ بهیار خانم را اسیر کرده بودند و گفته بودند به شرطی آزادشان میکنیم که ۱۵ نفر از بسیجیان و رزمنده ها را تحویل ما دهید. از آنجا که غیرت مردان ما اجازه نمیداد که خانم های ما اسیر بمانند درنتیجه رزمنده ها و بسیجیان برای ازادی بهیاران خانم داوطلبانه خود را تحویل منافقین دادند اما متاسفانه نه تنها بهیارها را تحویل ندادند، بلکه سر رزمنده ها را که با درب قوطی کمپوت به طرز وحشتناکی بریده بودند، برای ما فرستادند.

 

شاید در این سختی ها و رخدادهای تلخ، رویدادهایی نیز در ذهن شما ماندگار شده باشد؟
بله، خاطرم هست که شب قبل از عملیات والفجر۴ فردی به نام آقامیر که مسئول بیمارستان بود به ما گفتند که تمام کارهای تزریقات را فقط خود پرستارها انجام دهند و اجازه ندهند که فرد دیگری این کار را انجام دهد -چونکه منافقین در لباس پرستار سرم و خونهای تزریق شده به مجروحین را میکشیدند و این منجر به شهادت تعدادی از مجروحین شده بود- اقامیر به بنده گفتند من جوان مجروحی را اورده ام که از پشت وانت افتاده و سرش ضربه خورده و خونریزی داخلی دارد. من این شخص را به شما میسپارم و صبح برای عمل از شما تحویل میگیرم. بنده هم قبول کردم و آن شب تا ۵ صبح بالای سر این مجروح ایستادم و توانستم بیمار را بدون آسیبی نگه دارم تا برای بهبودی به اتاق عمل برود.

 

خانواده از حضور شما در جبهه راضی بودند؟ به هر حال حوادث آن دوران سخت بود و ممکن بود خانواده را منصرف کند.
حضور من با رضایت خانواده بود. حتی از اعضای خانواده، همسرم -که مجروح جنگی است- در جبهه حضور داشت. البته در زمان انقلاب هم که تظاهرات داخلی بود تلاش های زیادی برای پیروزی انقلاب کرد.

 

وظیفه ای نیز فراتر از مسئولیت پرستاری در دوران دفاع مقدس داشتید؟
در عملیات والفجر ۴ مانند تمام پرستاران تزریقات سرم و خون و هرکاری که برای بهتر شدن یک مجروح نیاز بود، انجام می دادم؛ مانند پانسمان و تزریقات. اما در عملیات خیبر بیشتر مسئولیت مدیریتی به من داده بودند و باید شیفت ۵۴ خانم پرستار و بهیار را تنظیم و به تدارکات غذایی، بهداشتی و امنیتی آنها رسیدگی میکردم. در روزهایی هم که حمله بود و مجروح می آوردند، من هم در کنار باقی پرستاران به مجروحان رسیدگی میکردم.

 

سعی کردید که از امتیازات پس از جنگ استفاده کنید؟
سوال سختی است، من به خواست خودم و برای وطن و آرامش و آسایش مردم به جنگ رفته بودم و دولت هم به ما هیچ امتیازی نداده بود، حتی زمانی که به دانشگاه بازگشتم و برای رزمندگی اقدام کردم، با وجود اینکه دوبار به جبهه اعزام شده بودم، پاسخ آنها این بود که چون به صورت مداوم ۶ ماه در جبهه حضور نداشتم بنابراین امتیازی شامل حال من نمی شود.

/انتهای پیام/

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.