ف
کد خبر: 97926 تاریخ انتشار: 21/مهر/1394 - 18:30

روز اخر؛

امروز بعد از ظهر زحمت را کم می کنم

حمید داودایادی نویسنده دفاع مقدس در صفحه اینستاگرام خود لحظات اخر دیدار با شهید مصطفی کاظم زاده را منتشر کرد.شهید مصطفی کاظم زاده، متولد 1344 تهران، پنجشنبه 22 مهر ماه 1361 در عملیات مسلم بن عقیل در منطقه سومار، به شهادت رسید.


به گزارش تهران پرس در این خاطره امده است؛مهر 1361نمازصبح را که خواندم، داخل سنگر دراز کشيدم تا خستگي شب گذشته را درکنم. خستگي از يک‌طرف و تب و لرز از سوي ديگر اذيتم مي‌کردند. همين که چشم باز کردم، مصطفي را ديدم که از سينه‌کش تپه بالا مي‌آيد. ناصري آمد دم سنگر ما و گفت: تو رو خدا حميد، بهِش بگو يه ‌کم مواظب خودش باشه! از اول صبح تا حالا داره مي‌ره پايين و می‌آد، براي بچه‌ها آب و غذا مي‌آره. اصلا انگار نه‌انگار اون‌جا خمپاره‌ گيره و زير ديد دشمنه.

به دهانه‌ي سنگر که رسيد، خنده‌کنان صبح به‌خير گفت و دولادولا وارد شد. دست‌هايش را از شوق به‌هم مي‌ماليد و با خوشحالي مي‌گفت: حميدجون، با اجازه‌تون من امروز مي‌رم تهران!
گفتم: آخيش، زودتر برو و خيال من رو راحت کن. مگه آزار داشتي؟ همون عقب که بوديم، مي‌رفتي. حالا از اين‌جا چه‌طوري مي‌خواي بري؟

درحالي که سرش را تکان مي‌داد، گفت: صبر کن، حالا بهِت مي‌گم!

وقتي ديد حالم خوب نيست، شروع کرد به مشت ومال دادن. در آن حال و هوا هم دست از شوخي برنمي‌داشت. گفت: حالا مي‌فهمي که مادر چه‌قدر عزيزه ... اگه الان مامانت اين‌جا بود، يه چايي داغ مشدي برات دم مي‌کرد، بعدشم يه سوپ باحال ... نه، از اون ماکاروني آب‌داراي باصفا درست مي‌کرد تا حالت رو جا بياره.

باوجودي که لرز بدي تنم را گرفته بود، با ديدن مصطفي و مشت‌ومالش حالم جاآمد. شروع کرد صورتم را هم ماليدن. با خنده‌اي عجيب، نگاهي به چشمانم انداخت و گفت: داداش جون، با اجازه‌ات ديگه امروز بعد از ظهر زحمت رو کم مي‌کنم.با تعجب گفتم: خوبه، ولي چرا بعد از ظهر؟ همين الان خودم رديف مي‌کنم تا بري تهرون.خنديد و گفت: نه داداش. اون‌جايي که من مي‌رم، با اون‌جاي منظور تو خيلي فرق داره.

نخواستم زياد بحث را کش بدهم. حالات و روحياتش کاملا برايم قابل درک بود؛ براي همين نمي‌خواستم زياد مسئله را بازکنم. دوست داشتم همه چيز را به شوخي و خنده بگذرانم. ساعتي بعد که حالم بهتر شد و سرپا شدم، دوربين را از کوله‌پشتي درآوردم و به مصطفي که بيرون سنگر بود، گفتم بيا باهم چندعکس بگيريم. وقتي ممانعت کرد و حاضر نشد عکس بگيرد، جاخوردم. با ناراحتي گفتم: تا ديروز تو گير مي‌دادي که عکس بگيرم و من مي‌گفتم بذار بريم توي خط عکس مي‌گيريم، اما حالا که من مي‌گم بيا عکس بگيرم، قبول نمي‌کني؟

از راست:حمید داودابادی،شهید مصطفی کاظم زاده،حمید شکوری،شهید...,علیرضا شاهی

 

قبول نکرد. ناصري هم گفت: ما هم هرکاري کرديم، نذاشت ازش عکس بگيريم.
گفتم: اين مسخره‌بازي‌ها چيه درمي‌آري؟
سرش را آورد دم گوشم و گفت: آقاداداش، ديگه واسه عکس گرفتن ديره. بعدا مي‌توني ازم عکس بگيري.
البته شب قبل در سنگر پايين تپه، دو سه تا عکس دسته‌جمعي گرفتيم، ولي هرکاري کردم، اجازه نداد ازش عکس بگيرم. خودم را زدم به اين‌که مثلا خيلي ناراحت شده‌ام که پريد گونه‌ام را بوسيد و گفت: عيبي نداره، مطمئنم از دل‌تون درمی‌آد
نقل از کتاب: "دیدم که جانم می رود" چاپ موسسه شهید کاظمی، "شهید بعد از ظهر"

چاپ نشر یازهرا (س) نوشته حمید داودآبادی

 


اشتراک گذاری
برچسب ها
خبرهای مرتبط
نظر شما
نام:
ایمیل:
نظر:
کد امنیتی:
نظر بینندگان
نظر سنجی

آیا عملکرد دولت حسن روحانی در حوزه اقتصادی موفقیت آمیز بود؟