ف
کد خبر: 228773 تاریخ انتشار: 27/اسفند/1396 - 14:10

روایتی پدرانه از شهید میر اژدر موسوی

به مناسبت هفته شهدا روایتی ازشهید میر اژدر موسوی پدر همکار گرامی خانم ربابه موسوی ،هماهنگ کننده ایمنی بیمار بیمارستان ، به نقل از پایگاه اطلاع رسانی شاهد و از زبان پدر بزرگوار شهید روایت می گردد.


به گزارش خبرگزاری تهران پرس:

شهید بزرگوار میر اژدر موسوی ، در خانواده‌ای متدیّن، در روستای افشار حق میانه در سال ١٣٤١چشم به جهان گشود و پس از گذراندن دوران ابتدایی، به کشاورزی مشغول شد. شش ماه بیشتر از ازدواجش نمی‌گذشت که برای دفاع از کیان اسلامی‌اش، لباس پرافتخار سربازی را آگاهانه و عاشقانه برتن کرد، که ثمره‌ی آن ازدواج، یک فرزند دختر می‌باشد.
مناطق گیلانغرب و سومار هیچ‌گاه رشادتهای این سرباز اسلام را از یاد نخواهد برد. در نامه‌هایی که از جبهه برای خانواده وهمسرش می‌فرستاد، آنان را توصیه به صبر می‌کرد و می‌نوشت: شما ناراحت نباشید؛ جنگ، جنگِ حق علیه باطل است یا پیروز می‌شویم و یا شهید که در هر دو صورت ما پیروزیم.ایشان با شروع جنگ تحمیلی، به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شتافت و در تاریخ شانزدهم اسفند ١٣٦١ به درجه‌ی رفیع شهادت نائل آمد.

خاطره ای از والدین شهید میر اژدر موسوی:
عهد ناگسستنی 
پسرم خاطره‌ای را از دوران سربازی‌اش این گونه برایم بازگو کرد:
روزی ما در محلّ خدمت خود، در منطقه مرزی مستقر بودیم که پیرمردی عرب زبان، به جمع ما پیوست. حالتی نا آرام داشت. پرسیدم چرا آرام نمی‌گیری؟ در جوابم گفت:« من اهل خرّمشهر هستم. سه پسر داشتم که دو تای آنها، مغازه طلا فروشی، سوّمی بنگاه ماشین داشتند. هنگامی که خرّمشهر توسط نیروهای متجاوز عراقی اشغال شد، پسرانم به دست آن کوردلان به شهادت رسیدند و مغازه‌هایشان به غارت رفت. من و سه عروسم در منزلمان سکونت داشتیم. وقتی عروسهایم مطّلع شدند که متجاوزان در حال نزدیک شدن به محلّه ما می‌باشند، تصمیم بر آن گرفتند که به هیچ عنوان به دست سربازان دشمن، اسیر نشوند. از این رو یکی از عروسهایم، درحالی که اسلحه‌ای به دست داشت، به نزد من آمد وگفت: پدر جان! شما ما را بُکشید تا به دست عراقی ها اسیر نشویم و ما را در زیر زمین قبر کنید. من از گفته عروسم، بسیار متأثّر شدم و ناخود آگاه اشک از چشمانم سرازیر شد. لحظاتی بعد در جوابش گفتم: دخترم، اینکار از من ساخته نیست. اسلحه را از دستم گرفت. ابتدا آن دو عروس و سپس خودش را مورد اصابت گلوله‌ها قرار داد. من بیهوش بر زمین افتادم. وقتی به هوش آمدم، با کوله‌باری از غم و اندوه، آن سه تن را در زیر زمین منزلمان، دفن نمودم. در آنجا با خود عهد نمودم که تا آخرین قطره خونم با متجاوزان بعثی بجنگم. سربازان عراقی، لحظه به لحظه به محلّه ما نزدیکتر می‌شدند. در حین درگیری، چند تن از آنان را به هلاکت رساندم و آنگاه تصمیم گرفتم به نیروهای رزمنده خودمان بپیوندم تا دوشادوش آنان از میهن اسلامی‌ام در مقابل تجاوز بعثیان دفاع نمایم.
وقتی صحبتهای پیرمرد به پایان رسید، چهره های همه ی بچه‌های رزمنده، پر از اشک شده بود. در آن لحظه، من و بقیّه دوستانم همانند آن پیرمرد عهد کردیم که اگر صد جان هم داشته باشیم، در راه دفاع از اسلام عزیز و خاک مقدّسمان قربانی کنیم.

شفاعت والدین در آخرت

حدود یک سال قبل سال ١٣٨٤ شبی در عالم رویا خود را در باغی بسیار زیبا و سرسبز بافتم و در حالی که قسمتی از باغ پسر شهیدم به همراه دوستانش خوشحال و شادان قدم می زدند .

پسر آرام آرام به من نزدیک شد پس از سلام و احوالپرسی با هم روبوسی کردیم . من که غرق در شادی بودم به یاد روزهای دوری از فرزندم  لحظاتی از اشک ریختم . وی مرا دلداری داد و گفت : آقاجان گریه نکن . همان طور که خودت می بینی جای من بسیار خوب است و من در اینجا در آسایش و راحتی زندگی میکنم .پسرم که دختری از وی به یادگار مانده است در مورد او به من گفت : آقا جان ! جان شما و جان دخترم . درجوابش پاسخ دادم:از بابت وی نگران نباش من او را روی چشمانم نگه می دارم. در ادامه صحبتهایش گفت : خداوند به من درجه شهادت را عتایت کرده است . انشاالله شما را نیز شفاعت می کنم. در ادامه گفتگویمان از احوال مادرش جویا شد و من به وی گفتم : حال مادرت خوب است و تنها در فراغ تو بسیار گریه می کند .

روحش شاد و راهش پررهرو باد

 

منبع : سازمان تامین اجتماعی


اشتراک گذاری
برچسب ها
خبرهای مرتبط
نظر شما
نام:
ایمیل:
نظر:
کد امنیتی:
نظر بینندگان