ف
کد خبر: 140166 تاریخ انتشار: 05/دي/1395 - 10:45

داستان مرد و اراذل

لمپن ها حرف اش را قطع کردند و گفتند تو نباید پتو روی خودت بیندازی. این نقض گفتگوهاست.


به گزرش تهران پرس؛ صدای داد و فریاد همۀ اهل خانه را بیدار کرد. اوباش پشت در خانه جمع شده بودند و با صدای بلند مرد صاحب خانه را به شرارت متهم می کردند.

مرد سراسیمه لباس اش را پوشید. پسرش پرسید پدر تفنگت را بیاورم؟ مرد گفت: نه ما توان مقابله با آنها را نداریم. بگذار حرفشان را بشنویم.

مرد در خانه را باز کرد. لمپن ها بی وقفه فریاد می ردند که ما باید خانۀ تو را بازرسی کنیم. تو حامی اشرار هستی. مرد بیچاره گفت: من چنین و چنان که می گویید نیستم. مرا رها کنید.

اراذل گفتند ما باید خانۀ تو را جستجو کنیم. مرد گفت به درون خانه بیایید تا حرف بزنیم. آنها پذیرفتند. پس از ساعتی گفتگو مقرر شد مرد در خانه اش را هرگز نبندد و تلویزیون هم نگاه نکند. در عوض اینکار اوباش قول دادند که دیگر فریاد نزنند.

ساعتی بعد مرد در خانۀ بی حریم و عفت نشسته بود. پسرش رو به او گفت که پدرجان! حاصل این گفتگو چه شد؟ مرد پاسخ داد: آیا آرامش را نمی بینی؟

دوباره همۀ اهل خانه به خواب رفتند. هنوز چشمشان گرم نشده بود که صدای فریاد محله را تکان داد. اینبار خانه در نداشت و اراذل درون خانه بودند. مرد با صدایی لرزان گفت: ما با هم عهد بسته بودیم که ...

لمپن ها حرف اش را قطع کردند و گفتند تو نباید پتو روی خودت بیندازی. این نقض گفتگوهاست.

تا صبح کار به جایی رسید که مرد و خانواده اش مجبور به ترک خانه شدند. پسر نگاهی به پدرش انداخت و گفت: یک شلیک هوایی و کمی اقتدار برای حفظ خانه و کاشانه کافی بود.

پدر گفت : کدخدا با ماست. آنها به زودی خانۀ ما را پس خواهند داد. رهگذری صدای آنها را شنید و گفت: کدخدا همان عربده کشی است که تو را آوارۀ کوچه ها کرد.


اشتراک گذاری
برچسب ها
خبرهای مرتبط
نظر شما
نام:
ایمیل:
نظر:
کد امنیتی:
نظر بینندگان