ف
کد خبر: 140161 تاریخ انتشار: 05/دي/1395 - 10:24

من را به عقب آوردند اما ده ها شهید جاماندند

بچه ها در حالی بدن مجروح مرا که چندین تیر خورده بودم از داخل جزیره ام الرصاص به عقب منتقل کردند که دهها و صدها شهید در لابلای نیزارها، آرام گرفته بودند...


به گزارش تهران پرس؛ روز گذشته خاطره ای از رزمنده دفاع مقدس، سید مرتضی موسوی که در عمليات كربلاي ٤ فرمانده گروهان ياسر از گردان موسي ابن جعفر(ع) لشگر مقدس ١٤ امام حسين(ع) بود را با عنوان «ماجرای عراقی هایی با چفیه و سربند و سبیل های کلفت» منتشر کردیم. آنچه اینجا می خوانید، ادامه آن خاطره است که این رزمنده در اختیار مشرق قرار داده است.

بچه ها در حالي بدن مجروح مرا كه چندين تير خورده بودم از داخل جزيره ام الرصاص به عقب منتقل كردند كه دهها و صدها شهيد در لابلاي نيزارها، آرام گرفته بودند؛ شهيد مسعود استكي؛ علي اصغر منتظرين؛ مصطفي شيران؛ رضا شهرياري؛ محمد حسن توسلي، اكبرخسروي؛ جواد زماني؛ هادي مشايخي؛ اسماعيل خيراللهي؛ صفرعلي شيرزادي؛ سيدعباس حسيني؛ محمدقاراخاني؛ ابراهيم اسحاقيان؛ ابراهيم زراعتكار؛ حسن عليپور؛ وحيد فرخ نيا؛ علي گودرزي؛ سيد حسين حجازي؛ ناصر ولي پور و ده ها شهيد ديگري كه ١٢ سال ميهمان نيزارهاي جزيره ام الرصاص بودند!
 
جهيزيه همسر مصطفي را در دو اتاق تو در تو چيده بودند و قرار بود مصطفي زود برگردد و نوعروسش را تنها نگذارد! حسن تنها فرزند پسر خانواده قرار است پدر و مادر پير خود را دستگير باشد! بچه ها مدتي است شوخي هاي بامزه جواد را نديده اند! سالهاست منتظريم تا يك بار ديگر شاهد چهره خندان مسعود استكي باشيم؛ تا جمعان، جمع و محفلمان دوباره گرم شود! مادر حسن هر روز صبح خانه قديمي را جارو می کند و آب مي پاشد! او مي گويد ممكن است روزي فرا رسد و حسن به خانه برگردد!
 
چهارم دي ماه ١٣٦٥ جزيره ام الرصاص قطعه اي از كربلا بود كه ياران خميني كبير را عاشورائي و حسيني كرد و چه زيبا بود شب قبل از عمليات كه بچه ها همه در ساختمان بيمارستان طالقاني آبادان جمع شده و نغمه سر مي دادند: شهيدان مي روند نوبت به نوبت؛ خوشا آن روزي كه نوبت بر من آيد...
 
و چه زيبا گفت حضرت امام خميني(ره): "خوشا بحال آنانكه با شهادت رفتند و بدا بحال ما كه مانده ايم" كاش دوباره جهادي نصيب؛ كاش مدافع حرم و ان شاءا...كه قسمت همه ما شهادت در راه خدا باشد.
 
داخل نيزارها بوديم. مصطفي به پايش تيري خورده بود و درد زيادي داشت. برانكارد نبود و براي جابجائي او بچه ها دچار مشکل بودند؛ بچه ها چندين بار با زحمت مصطفي را از داخل نيزارها بلند و به طرف جاده خاكي آوردند اما مصطفي فرياد مي زد و بچه ها را قسم مي داد تا او را روي زمين بگذارند. شدت آتش دشمن خيلي سنگين بود؛ به محض بلند شدن بچه ها؛ رگبار تيربار عراقي ها بطرفشان مانند باران فرود مي آمد. اصلا حاضر نبود درد را تحمل كند و ترجيح مي داد در جزيره بماند. خون زيادي از او رفته بود و ديگر نفسي برايش باقي نمانده بود مصطفي نوعروسش را تنها گذاشت و رفت!


اشتراک گذاری
برچسب ها
خبرهای مرتبط
نظر شما
نام:
ایمیل:
نظر:
کد امنیتی:
نظر بینندگان