کد خبر: 136517
ف

به عراقی ها گفتیم ما را هم بزنید!

آنها معتقد بودندکه دخترها قاطع‌اند و هر چه بخواهند، می‌گیرند. حتی خود سربازها می‌گفتند شما هرچه بخواهید، به زور می‌گیرید. می‌گفتند ما با دیگران این‌طوری نیستیم. تا حرف بزنند، چند تا سیلی می‌زنیم و کار تمام می‌شود. گفتیم خب ما را هم بزنید.

 به عراقی ها گفتیم ما را هم بزنید!

به گزارش تهران پرس  آنچه در ادامه می خوانید، قسمتی از کتاب خاطرات خانم فاطمه ناهیدی یکی از چهارشیر زن اسیر ایرانی با عنوان «چشم درچشم آنان» است.

کتاب خاطرات فاطمه ناهیدی را  که در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ۴ سال اسیر بود ، دفتر ادبیات و هنر مقاومت در سال ۱۳۷۵ برای نخستین بار منتشر کرد. «چشم در چشم آنان» سیصدوچهل‌وسومین کتاب منتشر شده توسط این دفتر و پنجاه‌وچهارمین اثر منتشر شده از خاطرات آزادگان دفاع مقدس در این مجموعه است. چشم در چشم آنان ـ سومین اثر از خاطرات زنان اسیر ایرانی در بازداشتگاه‌های بی‌آفتاب عراق است که توسط دفتر ادبیات و هنر مقاومت منتشرشده است.
 
یک‌بار دیگر هم دندانم درد می‌کرد و باید کشیده می‌شد. مرا به درمانگاه دانشگاهشان بردند. آنجا مجهزتر بود. با ماشین مرا از زندان خارج کردند. برایم خیلی جالب بود که بعد از یک سال و اندی بیرون را می‌دیدم. در درمانگاه هم پزشک‌ها سؤال می‌کردند کی هستی و از کجا آمده‌ای؟ فهمیده بودند که آدم معمولی نیستم. توضیح که می‌دادم،‌ چند نفری جمع شده بودند دور هم و پچ‌پچ می‌کردند. اول نمی‌گذاشتند سربازها داخل بیایند، ولی بعد که تهدید شدند، اجازه دادند سرباز یک گوشه بایستد. سرباز نمی‌گذاشت زیاد با من صحبت کنند. ولی متوجه شده بودم که موضوع برایشان خیلی جالب است. من هم با دست اشاره به دندانم می‌کردم و به انگلیسی با آنها صحبت می‌کردم و این‌طور وانمود می‌کردم که در مورد درد دندانم صحبت می‌کنم. موقع بازگشت هم پیش خودم تصور می‌کردم که الان یکی از افراد انقلابی‌شان می‌آید و مرا آزاد می‌کند و... گاهی از این‌جور خیال‌بافی‌ها می‌کردم. ولی خیلی زود از ذهنم پاک می‌شد.

در راه بازگشت مردم را از قسمت جلو ماشین می‌دیدم. بقیه قسمت‌های ماشین کاملاً پوشیده بود. نگاه می‌کردم ببینم اثری از جنگ در شهر هست یا نه. شهر شلوغ و بی‌نظم بود. مردم درهم می‌لولیدند، ‌اما خیلی عادی. به خاطر چند مورد حمله به زندان و تیراندازی شدیدی که اتفاق افتاده بود، فکر می‌کردم شاید انقلابی هم در اینجا صورت بگیرد، ولی این‌طور نبود. خرابه‌هایی می‌دیدم، ولی معلوم نبود اثر بمباران است یا نه. وقتی برگشتم به سلول، لحظه به لحظه‌اش را برای بچه‌ها تعریف کردم. بعد احساس کردم آنها هم دلشان می‌خواهد دندانشان درد بگیرد تا بتوانند برای مدتی کوتاه به خارج از سلول بروند.

از نظر امکانات خیلی کمبود داشتیم. لباس نداشتیم. لباسمان فرسوده شده بود. خواهر آزموده بلوز بلندی داشت که زیاد کلفت هم نبود. پشت این بلوز ساییده شده بود و با پارگی فاصله‌ای نداشت. همین‌طور شلوارش. می‌بایست آن را وصله می‌زدیم، چون هر وقت از آنها لباس می‌خواستیم، می‌گفتند نداریم. یا می‌رفتند لباس‌های مردانه می‌آوردند و می‌گفتند ما از این لباس‌ها به زندانی‌های زن هم، می‌دهیم، می‌خواهید بپوشید، نمی‌خواهید، چیز دیگری نداریم. یک سری پلاستیک جمع کردیم و با گازهایی که از کمک بهیارها می‌گرفتیم، این دو را روی هم گذاشتیم و شلوار و بلوز حلیمه را وصله زدیم. منظرة خیلی زشتی داشت، ولی مجبور بودیم.

آن سال معصومه درد سینه‌اش خیلی شدیدتر شده بود. وقتی صدای سرفه‌هایش در زندان می‌پیچید، نگهبان‌ها را هم به وحشت می‌انداخت. یک روز که پزشک برای معاینه سینه معصومه آمد، گفت نیاز به دکتر متخصص دارد. خانمی را آوردند. آن زمان طبقه بالا بودیم. با این‌که امکانات آنجا بیشتر و بهتر بود، گفت: «چرا برای خودتان تقاضای وسیله نمی‌کنید؟ شما هر روز باید دوش بگیرید.» گفتیم: «وقتی خودمان را می‌شوییم، باید همان‌طور خیس بایستیم تا خشک شویم.» گفت: «مگر حوله ندارید؟» گفتیم: «حوله پیشکششان. به ما یک دست لباس درست نمی‌دهند. وضع صابون و تایدمان را هم که می‌بینید!»‌

سر و صدا راه انداختیم که یا باید به ما امکانات بدهید یا باید آزادامان کنید برویم. از جریان صلیب سرخ آگاهی پیدا کرده بودیم و می‌دانستیم که دیگر حقمان است. بعد از مدتی یک‌سری لباس آوردند. دشداشه‌های زنانه و به اصطلاح خودمان «ماکسی»، ولی همه یقه باز بود و آستین کوتاه. بین آنها فقط یک لباس مناسب بود که حلیمه آن را برداشت. بعضی لباس‌هایی را که می‌آوردند، آن‌قدر زشت و زننده بود که آدم حتی برای استفاده از آنها در خانه هم کراهت داشت. مریم یکی دو تا از آن لباس‌ها را نگه داشت و با تغییراتی که در آنها ایجاد کرد، گاهی در سلول استفاده می‌کرد تا مانتویش که در حال ساییده شدن بود، پاره نشود. زمستان‌ها خیلی سرد بود. به خصوص که کف سلول سرامیک بود. در می‌زدیم و پتو می‌خواستیم. یک روز پتوی چرک و کثیفی آوردند. به نظر می‌رسید زمین را با آن پاک می‌کرده‌اند. بهتر از هیچی بود. آن را حسابی شستیم و زیر دو پتویی که داشتیم انداختیم. اما باز فایده نداشت. تمام بدنمان زخم شده بود.

آن روزها اوایل سال ۶۱ بود. ساعت تحویل [سال] را در سلول‌های بالا بودیم. تقویمی که در سلول پایین درست کرده بودیم، جای زیادی می‌گرفت. چون هر روز که می‌گذشت، یک علامت روی دیوار می‌زدیم. بعد روزهای هفته و ماه را می‌نوشتیم و فقط تاریخ روزها را عوض می‌کردیم. به این ترتیب تاریخ را در ذهنمان نگه می‌داشتیم. در ایران که بودم، همیشه در روزهای تولد افراد خانواده هدیه‌ای برایشان تهیه می‌کردم. پدرم دی ماه به دنیا آمده بود. اولین دی ماهی را که در سلول گذراندم، برایم خیلی سخت بود. وقتی فکر می‌کردم که پدرم آن روز به یاد تولد سال قبل خواهد افتاد و هدیه‌ای که برایش خریده بودم، به شدت ناراحتم می‌کرد. از به خاطر آوردن حالت او خیلی متأثر می‌شدم. فروردین ماه سال ۶۱ بود. از خدا خواستم وسیله‌ای فراهم کند تا من امسال بتوانم یک عیدی و یک هدیه تولد حسابی به مادرم بدهم.

در همان روزها با بچه‌ها صحبت می‌کردیم تا کاری کنیم از آنجا خارج بشویم. دیگر قانون را می‌دانستیم. و می‌دانستیم که جای ما آنجا‌ نیست. اول با سربازها صحبت کردیم که ما جایمان اینجا نیست. شما خیلی ظالم هستید. گاهی هم برخوردهایی پیش می‌آمد. طوری که سربازی که با ما مهربان‌تر از بقیه بود، دیگر آن مهربانی سابق را نداشت. این صحبت‌ها مدت‌ها ادامه داشت. آنها هم تعجب کرده بودند که ما از کجا این چیزها را فهمیده‌ایم و چرا ناگهانی شروع به گفتن این حرف‌ها کرده‌ایم. تمام اخبار سلول را هم به مسئولان می‌دادند که مثلاً دخترها سر و صدا می‌کنند یا حرف‌های جدید می‌زنند. به این ترتیب بود که جریان اعتصاب پیش آمد. به بچه‌ها گفتم باید حرکتی داشته باشیم. باید با مسئولین صحبت کنیم و اگر جواب ندادند، اعتصاب کنیم. قبل از عید سه ماه در مورد اعتصاب فکر کرده بودیم. مسئله مهمی بود. اگر اعتصاب می‌کردیم و آنها جوابی نمی‌دادند، باید قطع می‌کردیم که این وضعمان را بدتر می‌کرد.

آنها معتقد بودندکه دخترها قاطع‌اند و هر چه بخواهند، می‌گیرند. حتی خود سربازها می‌گفتند شما هرچه بخواهید، به زور می‌گیرید. می‌گفتند ما با دیگران این‌طوری نیستیم. تا حرف بزنند، چند تا سیلی می‌زنیم و کار تمام می‌شود. گفتیم خب ما را هم بزنید.

ادامه دارد...
منبع:تاریخ شفاهی ایران

پخش زنده اخبار

chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.

آیا برجام از لحاظ اقتصادی در زندگی شما تاثیرگذار بود؟

  • فرمان بشار اسد درباره تغییر برخی وزرا
  • احتمال غیبت آرژانتین در جام جهانی
  • گوینده تلویزیون: حس شاهزادگی دارم
  • معاون ظریف: اختیار پایگاه نظامی نوژه را به روسیه نداده‌ایم
  • کشف نسخه نادر از قرآن کریم در مسکو +عکس
  • نظر ذوالفقارنسب درباره جام جهانی و فوتبال ایران
  • رسیدگی سامانه دادسرای انتظامی به تخلفات سردفتران
  • از امروز انگلیس راه خود را از اروپا جدا می کند
  • طومار 120هزار آمریکایی: ملانیا را نزد ترامپ ببرید!
  • توافق سوریه ،خروج شیعیان در مقابل خروج اهل تسنن
  • توزیع ۵ تن کیسه جمع آوری پسماند
  • اختصاص سانس‌های دو فیلم به کنسرت! +عکس
  • تولد نوزاد روی دریاچه سد کارون!
  • قیمت گل و گیاه در ایام نوروز چگونه بود؟
  • استقلال به دنبال قرارداد دائم با هافبک سابق نفت
  • پیشنهاد یک موسسه به ترامپ برای مهار ایران
  • بالابر مسجد جان زن 34 ساله را گرفت
  • خانم بازیگر: کیک‌بوکسینگ تمرین می‌کنم! +عکس
  • دعایی که پیامبر(ص) در شب اول «ماه رجب» می‌خواند
  • پلیس‌های پشت بام+ عکس
  • آزادسازی پنج شهرک در شرق استان حلب
  • عکس: فرار از دست داعش با احشام
  • گازرسانی به شمال تهران با کپسول گاز! +عکس
  • کریس ۳۸ گل تا رسیدن به رکورد دایی
  • یک ببر بازیگر ایرانی را گاز گرفت! +عکس
  • تخت بیمارستانی جدید در پنجاه سال پیش+عکس
  • چرا ماهی قرمز در سفره عید ماندگار شد؟
  • هر ۷۱ دقیقه یک نفر در جاده‌ها می‌میرد
  • زمان مسابقات تیم ملی و تیم فوتسال زیر ۲۰ سال
  • جنگ داخلی در فدراسیون جهانی شطرنج
  • لباس خونی بازیگر معروف حراج می‌شود! +عکس
  • جریمه استفاده از روبنده در اتریش
  • دلیل بازداشت شریک بانکی رضا ضراب در آمریکا
  • چرا چاقی برای کودکان خطرناک است؟
  • چه کسانی در بهار بیشتر بیمار می‌شوند؟
  • اعتراض عجیب با دندان گرفتن موش!+عکس
  • قتل مادر کاشمری به دست فرزندش
  • با این کارها پیریتان را به تعویق بیاندازید
  • چرت زدن بعد از غدا ممنوع!
  • انفجار گاز در روستای تربت جام سه کشته داشت +عکس
  • ترقه‌ای که روی سر کمک داور ترکید+عکس
  • اعلام برنامه پرسپولیس تا سفر به آبادان
  • تمجید یک رسانه یونانی از نمایش شجاعی+عکس
  • رضاییان به تمرینات پرسپولیس بازنگشت
  • عکس: نیروهای رزمی روس در سوریه
  • بازیگری که به‌جای گل زدن، پاس می‌دهد! +عکس
  • خودروی کرار در آتش سوخت+عکس
  • بازیگر شش انگشتی سینمای بالیوود +عکس
  • چالوس از ۱۱ فروردین یک طرفه می‌شود
  • آقای بازیگر: به دخترم هر عیدی بخواهد می دهم+عکس
  • دردسر جدید کی روش در تیم ملی
  • تفریح سرگرم کننده با سیاست!
  • ساعات تحویل سال نو در بین‌الحرمین +تصاویر
  • مادر «لئوناردو دی‌کاپریو» درگذشت! +عکس
  • بهترین زمان بازگشت دور دوم سفرهای نوروزی
  • این زن ملکه مصر و مادربزرگ فرعون است +عکس
  • همسر مرحوم افشین یداللهی همچنان در کما+عکس
  • ژست خانم بازیگر در سواحل خلیج فارس!+عکس
  • بازی تیم ملی با چین چند مصدوم داشت؟
  • وقوع ۲ انفجار در ازمیر ترکیه
  • ترافیک سنگین در محور هراز
  • مهناز افشار در پشت صحنه «دارکوب»+عکس
  • شهادت دو شیعه توسط نظامیان عربستان+عکس
  • عیدی برانکو به پرسپولیسی ها
  • احتمال جدایی کریم باقری از پرسپولیس؟
  • بازگشت روحانی به تهران
  • بازگشت بازیگر پر حاشیه با یک فیلم+عکس