کد خبر: 136162
ف
با خاطرات آزاده، فاطمه ناهیدی / 8

علاقه بعثی‌ها به گوگوش

اتفاقی که آن شب در بازجویی خیلی به من و باقی بچه‌ها کمک کرد، اتفاق جالبی بود. آن شب تلویزیون عراقی شویی از گوگوش داشت و همین مسئله باعث شد که بازجویی سریع‌تر انجام شود.

علاقه بعثی‌ها به گوگوش

به گزارش تهران پرس  آنچه در ادامه می خوانید، قسمتی از کتاب خاطرات خانم فاطمه ناهیدی یکی از چهارشیر زن اسیر ایرانی با عنوان «چشم درچشم آنان» است.

کتاب خاطرات فاطمه ناهیدی را  که در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ۴ سال اسیر بود ، دفتر ادبیات و هنر مقاومت در سال ۱۳۷۵ برای نخستین بار منتشر کرد. «چشم در چشم آنان» سیصدوچهل‌وسومین کتاب منتشر شده توسط این دفتر و پنجاه‌وچهارمین اثر منتشر شده از خاطرات آزادگان دفاع مقدس در این مجموعه است. چشم در چشم آنان ـ سومین اثر از خاطرات زنان اسیر ایرانی در بازداشتگاه‌های بی‌آفتاب عراق است که توسط دفتر ادبیات و هنر مقاومت منتشرشده است.
 
ظهر شده بود. گرسنگی خیلی فشار می‌آورد. در زدیم و گفتیم ما غذا نخورده‌ایم. گرسنه‌ایم غذا بیاورید. بعد از مدتی یک مقدار برنج که کمی آب گوجه روی آن ریخته بودند، آوردند که لب نزدیم. همان روز وسایلی را برایمان آوردند. دو کاسه سبزرنگ پلاستیکی بود که گفتند هر دو نفر در یک کاسه غذا می‌خورید. و نفری یک لیوان و مقدار کمی هم تاید و صابون. هشت تا پتو هم آوردند، برای هر نفر دو پتو. زمین سلول سرد بود.
 
سه تا را انداختیم. یکی را لوله کردیم تا جای بالش از آن استفاده کنیم و نفری یکی هم برای روانداز استفاده می‌کردیم. شب شد. برای شام آبی آوردند مثل ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آب‌گوشت که مزة همه چیز می‌داد جز آب‌گوشت. نفری یک تکه نان هم دادند. نان‌هایی به شکل نان ساندویچی خودمان که ما فقط سطح آن را می‌توانستیم بخوریم. البته قبل از شام برنامة بازجویی داشتیم. اول معصومه و مریم را بردند. بعد هم مرا بردند و آخر از همه حلیمه را. چشم‌هایم را بستند. سرباز عراقی می‌خواست دستم را بگیرد، گفتم یا لباسم را بگیر یا گوشة مقنعه‌ام را. آنها از برخوردهای ما ناراحت می‌شدند. می‌گفتند مگر ما نجس هستیم؟ برایشان توضیح می‌دادیم که شما نامحرم هستید.
 
با آسانسور پایین رفتیم. تعدادی پله هم بود. بعد وارد محوطة خیلی قشنگی شدیم که تمام زمین و دیوارهای آن با موکت پوشیده شده بود. بوی عطر می‌آمد. یک قسمتی بود که دور تا دور آن بالکن بود و در همان بالکن‌ها درهای زیادی دیده می‌شد که نشان از اتاق‌های فراوان داشت. چند دقیقه‌ای مرا جلو در نگه داشتند و بعد بردند داخل یکی از همان اتاق‌ها. مردی پشت میز نشسته بود. گفت چشم‌هایش را باز کنید. یکی دیگر هم پهلوی او نشسته بود که بعدها فهمیدم روانشناس است. یکی دیگر هم بود که تمام مدتی که من آنجا بودم، مشغول راه رفتن بود. کت و شلوار مشکی پوشیده بود و چهرة کریهی داشت. وقتی چشمم به او خورد، برای لحظه‌ای موی بدنم سیخ شد.
 
آن‌که پشت میز بود، مقام بالایی داشت. شروع به سؤال کرد که از چه راهی آذوقه وارد خرمشهر می‌کنید؟ گفتم: «یا با کامیون می‌آوردند یا با هواپیما. ولی دقیق نمی‌دانم. من نیروی درمانی بودم و غذا را می‌گرفتم و می‌خوردم و کاری به این کارها نداشتم.» از تعداد تانک‌ها و نیروها و زخمی‌ها پرسید و این‌که اصلاً تو چرا آمدی جبهه؟ آمدی با ما بجنگی؟ گفتم: «شما حمله کردید ما هم آمدیم دفاع کنیم. ما نیامدیم بجنگیم بلکه آمدیم دفاع کنیم.» پرسید چطور می‌شود خرمشهر یا شهرهای دیگر را گرفت؟ اگر بمباران کنیم بهتر است یا... گفتم: «شما از من واردترید. من چه می‌دانم؟» پرسید: «تو چرا روسری سر کردی؟» در مورد امام سؤال کرد. پرسید کدام یک از گروه‌ها فعالیت بیشتری دارند؟ ما با کدام گروه ارتباط برقرار کنیم بهتر است؟ گفتم: «انقلاب ایران نابودشدنی نیست. انقلاب ما پایگاه مردمی دارد. شما باید همة مردم ایران را از بین ببرید تا بتوانید انقلاب را نابود کنید.» پرسید مردم بیشتر به حرف امام هستند یا بنی‌صدر؟ گفتم: «بنی‌صدر فقط رئیس‌جمهور است ولی مردم جانشان را برای امام می‌دهند.» ناراحت شده بود.
 
مردی که راه می‌رفت، عصبانی شده بود. گفت: «یا هر سؤالی را که می‌پرسم، جواب می‌دهی و به خمینی فحش می‌دهی یا می‌کشمت.» گفتم: «بکش!» کلتی را به طرفم گرفت و گفت: «الان می‌کشمت! هرچه می‌گویم باید جواب بدهی. وقتی می‌پرسم چه تعداد نیروی نظامی دارید، باید جواب بدهی. تو چطور نمی‌دانی؟» خونسرد گفتم: «چرا معطلی؟ بکش دیگر!» یکی از آنها گفت کاریش نداشته باش. آن ‌که روانشناس بود، به دقت رفتار و حرکات مرا زیر نظر گرفته بود. پرونده را که آوردند، پرسید تو اگر نظامی نیستی چرا خنجر به پات بسته بودی؟ جواب که دادم، فریاد زد دروغ می‌گویی. تو جاسوس هستی و می‌خواستی با رژیم عراق بجنگی. گفتم شما جنگ را شروع کردید. برخوردشان تند شده بود. لحن بدی داشتند.
 
اتفاقی که آن شب در بازجویی خیلی به من و باقی بچه‌ها کمک کرد، اتفاق جالبی بود. آن شب تلویزیون عراقی شویی از گوگوش داشت و همین مسئله باعث شد که بازجویی سریع‌تر انجام شود، چون شنیدم که به هم می‌گفتند ولش کن، بیا برویم، گوگوش است و صدای گوگوش هم می‌آمد. حالا تلویزیون بود یا چیز دیگر نمی‌دانم. ولی بعد که رفتیم بالا، سربازشان می‌گفت امشب گوگوش می‌خواند. می‌خواهیم برویم پایین. معلوم بود علاقه زیادی به او دارند. خلاصه، آن شب گوگوش به داد ما رسید!
 
وقتی مرا به سلول بردند، هنوز باقی را نیاورده بودند، اما بازجویی همه تقریباً شبیه بود، فقط مریم و معصومه چون خودشان را خواهر هم معرفی کرده بودند، آنها را به شک نداخته بود. روز بعد برایمان صبحانه برنج آوردند. برای ما تازگی داشت. همراه با یک لیوان چای که آن‌قدر جوشیده بود که نخوردیم. اکثر اوقات چایی را که می‌دادند، می‌ریختیم دور، چون قابل خوردن نبود. ظهرها هم یک مقدار برنج می‌دادند با آب گوجه به عنوان خورش. شب هم به همان خورش آب اضافه می‌کردند و می‌آوردند.
 
روزها یکنواخت می‌گذشت و ما تقریباً به محیط سلول انس گرفته بودیم. روز دوم یا سوم از یکی از سربازها پرسیدیم که ما را برای چه اینجا نگه داشته‌اید؟ چرا ما را پیش اسیرهای دیگر نمی‌برید؟ بین سربازهایی که می‌آمدند و می‌رفتند، دو نفرشان به نام قیص و حصونی نسبت به بقیه انسان‌تر بودند. حصونی کرد بود و فارسی خوب صحبت می‌کرد و نسبت به ما دلسوز بود. قیص هم ۱۶ سال بیشتر نداشت. از نیروهای مردمی بود. خودش می‌گفت ما ۱۵ تا خواهر و برادریم و من آمده‌ام اینجا کار کنم. این دو نفر به ما خیلی می‌رسیدند. اگر چیزی احتیاج داشتیم، می‌آوردند. مثلاً اگر صابون بیشتری احتیاج داشتیم، می‌دادند. ما هم در مورد انقلاب برایشان صحبت می‌کردیم. اول باور نمی‌کردند ما ایرانی باشیم. قیص می‌گفت ایرانی که جایش اینجا نیست.
 
عراقی‌ها متوجه رابطه ما با این دو نفر شده بودند. روزی یکی از سربازها آمد. سیبی در دست داشت. شروع کرد به بو کردن. بعد گفت بیا بگیر. یکی از بچه‌ها بلند شد آن را بگیرد. گفتم که نگیرد. گفت: «باهامون لج می‌شوند.» گفتم: «مسئله‌ای نیست. اگر به همه سیب بدهند، می‌گیریم و اگر نه نمی‌گیریم. سعی کنید تا آنجا که می‌توانید به اینها نشان ندهید که چی دوست دارید و چی دوست ندارید. بی تفاوت باشید تا اینها نتوانند علیه خودمان سوءاستفاده کنند.» یک روز دیگر سرباز دیگری آمد و سیب گاز زده‌ای را آورد و گفت: «من دیگر نمی‌خورم. بیا بگیر بخور.» این اتفاقات که می‌افتاد، ما می‌رفتیم آن گوشة سلول که دید نداشت. بعضی از سربازها برخوردهای زشت و زننده‌ای داشتند. این ارتباط‌ها همه از پنجرة وسط در بود که حدود ۴۰ در ۲۵ سانت بود. بیرون سلول خیابان بود و گاهی صدای بوق ماشین می‌آمد.
 
پنجرة کوچکی در قسمت بالای سلول بود که میله‌های آهنی به شکل پرده کرکره داشت. نور خیلی ضعیفی از آنجا وارد می‌شد. بیشتر اوقات چراغ روشن بود. فقط گاهی که خورشید از پشت به دیوار سلول ما می‌تابید، رگه خیلی باریکی از نور خود را وارد سلول می‌کرد. ولی ما نمی‌توانستیم بیرون را ببینیم، حتی اگر روی توالت فرنگی می‌رفتیم یا بچه‌ها قلاب می‌گرفتند، باز خیابان دیده نمی‌شد. فقط آسمان را می‌شد به اندازة یک نوار باریک دید. گاهی شب‌ها که چراغ خاموش بود و خیلی دقیق می‌شدیم، ستاره‌ای از لای شکاف‌ها دیده می‌شد. یا ماه اگر در آن قسمت از آسمان بود، به چشم می‌آمد. مسئولین زندان برای جلوگیری کردن از رابطة عاطفی ما با حصونی و قیص آنها را از آنجا بردند.
 
نگهبانی که به جای آنها آمده بود، موهای فر و چهرة سیاهی داشت، طوری که دیدنش آدم را عذاب می‌داد. روز اول خودش را برای ما لوس کرد و سؤال کرد شما کی هستید و از کجا آمده‌اید. هر چی خواستید به خود من بگویید. خلاصه، شروع کرد به خوش و بش. به بچه‌ها گفتم این آدم کثیفی است و نباید گول این رفتارش را خورد. برای این‌که امتحانش کنیم، در زدیم و صابون خواستیم. گفت: «فینیش.» چند وقت بعد گفتیم برایمان مهر بیاور. گفت: «فینیش.»
 
هر چه از او می‌خواستیم، می‌گفت فینیش. فردای آن روز برایمان مهر آورد و گفت بگیرید. مهر کربلاست. فهمیدیم که می‌خواهد خودشیرینی کند. داشتن مهر کربلا در آن محیط برایمان خیلی جالب بود. ولی وقتی دید به او اطمینان نداریم و آن‌طور که او می‌خواهد، خواسته‌هایش برآورده نمی‌شود، برخوردش عوض شد.

ادامه دارد...

منبع:تاریخ شفاهی ایران

پخش زنده اخبار

chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مرغ ارزان می‌شود؟
  • پای شکسته سخنگوی وزارت امور خارجه+عکس
  • عفونت های چشم چه علائمی دارند؟
  • جدیدترین تصاویر از فیلم سینمایی «مهران مدیری»+عکس
  • آرامگاه فیدل کاسترو در کوبا+عکس
  • دکوراسیون عجیب مترو چین+عکس
  • سکه ارزان شد +جدول
  • فیلم: دوچرخه‌سواری روی نرده‌های سد!
  • کاهش۱۰ درجه‌ای دمای کشور
  • ثبت نام شانزدهمین دوره عتبات دانشگاهیان اواخر آذرماه انجام خواهد شد
  • جزئیات حضور روحانی در دانشگاه تهران
  • تست سیستم نجات خلبان در سال ۱۹۶۳+عکس
  • کاریکاتور جذاب مروان نگون بخت +عکس
  • «سرت» لیبی از کنترل داعش خارج شد
  • فوتبالیست مدافع حرم مدافع حرم شد
  • حاشیه دیدار خانواده‌های شهدای مدافع حرم با رهبری
  • تهران ۷ درجه سرد می‌شود
  • ازدواج یک زن با دو گربه! +عکس
  • کشته و زخمی شدن پزشکان روس در حلب
  • ژست هندی ظریف و همسرش در هند+عکس
  • قطع کردن انگشت پای آقای بازیگر بخاطر دیابت! +عکس
  • اطلاعات این اتوبوس‌ محرمانه است
  • حراجی با قدمت 70 سال + عکس
  • شما را به « چالش 18 درجه » دعوت می کنم
  • بدعهدی آمریکا +فیلم
  • آمریکا از این آخوندها می ترسد+عکس
  • ادعای عجیب عروس اسید پاش
  • بررسی مشکلات محله باغ فردوس در شورا
  • ناراحتی بهنوش طباطبایی به خاطر جدایی+عکس
  • حضرت آدم کدام زمین را نفرین کرد؟
  • رهبرانقلاب با لباس شخصی در ایام جوانی+عکس
  • بازیکنان‌استقلال دست‌به اعتصاب زدند+عکس
  • آمار نگران کننده از مصرف لوازم آرایش توسط دختران
  • ناگفته‌هایی از آلودگی خاک تهران از زبان حقانی
  • نامگذاری خیاباتی به نام مرحومه دباغ
  • پشت پرده رایزنی آخوندی با استیضاح‌کنندگان
  • نسخه شفابخش وزارت راه برای بافت فرسوده چیست؟
  • بعد از سرمای شدید؛ مرغ ارزان می‌شود
  • حضور کمدین ایرانی در مراسم استقبال شهید +عکس
  • آیفون ۷ سریع‌ترین گوشی سال ۲۰۱۶ شد
  • نرخ دلار بالا رفت+جدول
  • دستگیری مرد زنانه‌پوش در امامزاده+عکس
  • ضیافت شام ظریف در سفارت ایران در پکن+عکس
  • میشل اوباما کاخ سفید را برای آخرین بار تزیین کرد+عکس
  • ناوشکن پیشرفته سهند + عکس
  • سر کار گذاشتن مجری صدای آمریکا+فیلم
  • آمریکا ناجوانمردانه نقض برجام کرد+کاریکاتور
  • واکنش طنز شومن معروف به تمدید تحریم ها+فلم
  • ناو ایرانی سهند در یک قدمی رونمایی+عکس
  • سردار و سعید پیش به سوی فتح یورولیگ+عکس
  • کشف قرآن‌های بمب گذاری شده در موصل+عکس
  • تقدیر از آل پاچینو با حضور اوباما و جان کری+عکس
  • مجری برنامه سیاسی سیما یک‌شبه تغییر کرد
  • اعدام فجیع یک مرد سوری توسط داعش+تصاویر
  • ضربه غیر عمد زلاتان به سر بازیکن اورتون+عکس
  • اقدام ارزشمند کمدین محبوب خندوانه+عکس
  • کامبیز دیرباز در حرم مطهر امام رضا (ع) +تصاویر
  • ناراحتی بهنوش طباطبایی به خاطر جدایی از همسرش؟!+عکس
  • اسامی 19 خیابان و میدان در تهران تغییر کرد+عکس
  • حداکثر قیمت هر کیلو زعفران چقدر است؟
  • بازداشت شکارچی رفسنجانی+عکس
  • گریم جالب بازیگران سریال جدید شبکه سه+عکس
  • موتورسیکلت الکتریکی با قابلیت تولید برق+عکس
  • رهبر انقلاب با لباس شخصی در ایام جوانی+عکس
  • سقوط خودرو وانت به داخل کانال آب در تهران+عکس
  • ورود یک خودرو به داخل مترو+عکس
  • پرسپولیسی‌ها در دبی چقدر پاداش گرفته‌اند؟